تبليغاتX
ماه بر مدار کلمات

ماه بر مدار کلمات

نیایش کلمات

 

 

 

آذر سلام

تورا در فرهنگ های لغت یافتم که " آتش " معنا کرده اند ؛

اما تو می توانی نهمین ماه رسیده ی سال باشی که من را به این جهان گرسنه هدیه داده است ؛

یا دوشیزه ی تخیلات من که شعر می گوید ،خطاطی هم بلد است ، دف می نوازد و غالبا عاشق پیراهن های آبی است .

در بسیاری اوقات نیز آذر همان من مطلوب شاعر است ؛ شریک قصه ها و غصه ها ،همان مسافر پر عصمتی که همیشه دوست داشته ام دشمنانش را رجم کنم ، هم او که هنوز دستم درگردن بلندکلماتش آویخته و نام عزیزش برکت نان خانگی من و دخترم تمنا ست .

آذر برای من گاهی سایه ای ست از آزر بت تراش که از عهد ابراهیم خلیل ع نامش سر زبان هاست و اهالی قصص قرانی پیش شماره اش را به همه داده اند !

آذر شاید خروش آگاهانه ی مادری ست که من می خواستم پنجمین فرزند پسرش باشم و برگ برنده روزهای سخت زندگی اش.

شاید هم دختری بی تناسب از اهالی فسارود که قدیم ها میل به تغزل داشت اما پول توی جیبش نبودتا "مجله شعر" بخرد و از لابلای آن مضمون جمع کند برای روزهای سه شنبه که میعاد هفتگی امیران سخن بود .

 

آذر احتمالا ادامه ی شوریدگی های تجرد ست و آغاز تجربه های اشراقی این زندگی که بد نیست بدانید تولد دوم من نیز در بیستمین روزاز همین ماه شمسی اتفاق افتاده است.

آذر هر چه باشد ؛

ادامه ی کلماتی ست که مرا تا آخراین ایستگاه همراهی خواهد کرد ؛ آنجا که عشق هست ، شعر هست ،قلیان هست ،مهر مادر هست و ترانه ی میلاد ؛

آنجا که مهمانی مجلل کلمات است و آنجا که این غزل به تالار چشم شما راه پیدا می کند :

 

 

                       مصائب شیرین

 

خلوت کنید دور من آقایان تا عشق ،وجه غالب من باشد

من راست گفته ام به شما شاید این سیب ها مناسب من باشد.....

 

 

در

لينك مطلب

 

 

 

آخرین برگ از درخت افطار :

عقب گرد به بام های بندگی

به خاطره ی "استهلال"

به سفره خانه های خیابان عبیر آمیز

به خانقاه های قدر

و سایه روشن های شب بیست و یکم

به سه شنبه های صمیمی و سحر های رابطه

که مکافات شبهای بی تکلیفی ماست

... ماهی که رفت ادامه باران بود .

 

عبد الحمید رحمانیان

 

 

در

لينك مطلب

 

 

تهی شد ام

و صداها آمده اند در من به میت خوانی روح

طوافم داده اند

دست در دست ابوحمزه ی مهربان

زیر شانه های مرا گرفته اند این زمزمه های شریف

انگار شیراز را از هزار سمت

کشیده اند روی صورت دنیا

و من حافظیه ای هستم پر از وحی و کلمه

 

 

فاطمه قائدی 

 

 

در

لينك مطلب

 

 

 

خداوندا!

من طول موج  صدایت را گم کرده ام

خام چشمی مرا ببخش

تا با تو همراه باشم

تا آخر دنیا

در جستجوی آخرین موعود

تا آنجا که بفهمم قیامت دروغ نیست

و " بهار آمدنی ست

 غمگسار آمدنی ست "

 

عبدالحمیدرحمانیان

 

در

لينك مطلب

 

                                 

چقدر بوی کامل حضور می دهد

رمضان 

وقتی بلندترین جای ممکن بایستی

و ببینی در واپسین یک دو راهی ناجی ها آمده اند

 تا جهل را از سر راه بردارند  و راه را نشان بدهند، راهی که به صلاح و فلاح ختم می شود.

 

من شاعرم گاهی شاید به درد دین بخورم ،

 هراس من این است که دستهایی در تاریکی قالی قشنگ رمضان را از زیر پایمان بکشند و جهان را برایمان مدرنیته فرش کنند

ولی من کلمات زیبای سید حسن را به یادشان  خواهم آورد :

هیچ چیز را نمی توان به صرف قدیمی بودن ارتجاعی  قلمداد کرد 

 از آفتاب قدیمی تر چیست ؟

 

فاطمه قائدی

 

 

در

لينك مطلب

 

 

 

 برای من که در محله های تاریکی و گناه احساس نا امنی نمی کنم ،

شب قدر  ،  قرائت محزونی ست از حوادثی که تقدیر قریب الوقوع گناهان من است ،

 وشور بختی من همین بس که" توبه " هم گره از کارهای فرو بسته ام نمی گشاید .

تنها امیدم ، شفاعت شهیدانی است که روزی با آنها در یک صف بودم ،

آنها به خانه خورشید رسیدند و

من ماندم و به طناب دزدیده ماه دلخوش کردم ...

 

 

عبدالحمید رحمانیان

 

 

 

 

در

لينك مطلب

 

 

سه شنبه بود ...

فرو تنانه قلب خود را سپرده بودم به انبوه کلمات "ابو حمزه"

و تو چه می دانی در غنای این سطر های نورانی چقدر آرامش و سکون پنهان است !

... خود را سپرده بودم  مثل مسافری که با هیچ کس میانه ای ندارد

در یک مکاشفه محو می سوختم

گفتم حال شعر و آفرینش تازه ای دارم پیاده ام کنید

... به خو د که آمدم این غزل روی دستم مانده بود:

 

من امشب خطای خودم را گرفتم

در آیینه جای خودم را گرفتم

چنان رفتم از نردبان تو بالا

که دست خدای خودم را گرفتم

رفیقی نبود از سر ناگزیری

خودم شانه های خودم را گرفتم

شدم آنقدر داغ شر مندگی ها

که رنگ حیای خودم را گرفتم

گناهان من در سیاهی کفن شد

جواب دعای خودم را گرفتم

 

عبد الحمید رحمانیان

 

 

 

 

در

لينك مطلب

 

 

 

 

در آشوب رنگها و نیرنگهای مدرن

که دین از صفر های جهان گم شده هنوز صدای مرطوبی هست که فطرت آدمها رافرا می خواند

به شراب توحید ، 

 به ربنای تجلی

و زیباتر اینکه هنوز نام مرهم گذاری هست در همه فرهنگهای لغات که علی خلاصه آن است .

مجاور این نام بهشت عدنی ست که

" رمضان"

است ، تصویر روشنی از عصمت و سر چشمه همه حضورها و پرچم های جهان ...

 

فاطمه قائدی

 

 

 

در

لينك مطلب

 

 

در خمیازه بعد از ظهر

کلمه ای منفجر شد

شبکه های فربه هول کردند

فیلتر شدند دات کام های دنیا

اما تو می دانستی

دررژه پالتو پوستهای سفید و قرمز

و ساقهای استخوانی برّاق

رد تو را گم می کنند

ال ان بی های جهان !

 

--------------------------------

--------------------------------

سطرهای بالا را به اشتباه خالی نگذاشته ام

می خواهم به یادم بیاوری که باید صبور باشم

 

مانند سوزنبانی

درانتهای مورب ریلها

به انتظار قطاری

 که از خطوط قهوه ای دستم رد شود!

 

 

 

 

فاطمه قائدی

 

 

در

لينك مطلب

 

                                                               

از واردات غیب یکی هم گذر ماه رمضان به محله های "عادل آباد " است

زندانی ها هر روز صدای عصمت خود را بلند می کنند و هر شب مثل قر ان های شب قدر بر هم نازل می شوند !

نه قفلی بر درهای خنجری ست و نه وقت ملاقات محدود به اشاره های سربازان

... و راستی چقدر سلول ها مناسب سر به زیری های این سارقان ساده دل است !

 

 

عبدالحمید رحمانیان

 

 

 

در

لينك مطلب


Ads

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by 1125.blogfa.com